بستم لب و از زمزمه خاموش نشستم
با آنکه زبانم همه تن گوش نشستم
خورشید ز همدوشی من عار نمیکرد
خود رفتم و با ذره هم آغوش نشستم
حاصل نشد از خرقه پشمینه صفائی
هرچند چو آئینه نمد پوش نشستم
همچون خم می دور جنونم بسر آمد
روزی دو سه جوشیدم وازجوش نشستم
«طالب» شدم از انجمن آهسته بخلوت
از خاطر احباب فراموش نشستم