عشق دیدم عقل را در دست و پا انداختم
وزغم خود عالمی را در بلا انداختم
درچمن بی روی او هرگه گلی چیدم بسهو
بر مشام آوردم و پیش صبا انداختم
رخ مگر در تیغ بینم بعدازین کز دود دل
هرکجا آئینه بود از صفا انداختم
خاک بیزیهای فقرم آنچنان در دل نشست
کز کف خود نسخ های کیمیا انداختم
افسر غم هرکه را عشق بتان برسر نهاد
من کلاه شادمانی بر هوا انداختم.
خاک کویش بر دلم با توتیا کردند عرض
خاک کویش پرگرفتم توتیا انداختم
بسکهٔ خون آلودهام هرجا فکندم طرح خواب
رنگ بر بستر به آئین حنا انداختم
طاقت ناز طبیبانم نبود از روی طرح
درد را پیچیدم و پیش دوا انداختم
دیدسویم دیدنی زآن سان که بابیگانگی
سر بپای آن نگاه آشنا انداختم