طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

با جذبهٔ عشق تو سر عقل نداریم

دستی، بهوس در کمر عقل نداریم

ما را حرم کعبه سرکوی جنونست

پرآمد و رفتی بدر عقل نداریم

برما گذرت چون فتد احوال جنون پرس

کز بی خبریها خبر عقل نداریم

ما را شرفی گر بود از نسبت عشق است

ز آن مرتبهٔ در نظر عقل نداریم

چون مغز جنون در سرما جای گرفتست

من بعد چو « طالب » خبر عقل نداریم