چون جرس یک لحظه بی صوت و صدائی نیستم
یکنفس بی گریهٔ پر هایهائی نیستم
گرچه سوزم پیشه دایم همچو عود و مجمر است
نیستم یکدم که بی ساز و نوائی نیستم
میربایم آهنین دلها بجذب اشتیاق
در محبت کمتر از آهن ربائی نیستم
نه قبولم کن نه رد، در شیوهٔ یاری که من
پر وفا داری نه و پر بیوفائی نیستم
گرندانند دوست قدرم میروم زودش ز دست
در سبکروحی کم از رنگ حنائی نیستم
گرچه خاکم میتوان در چشم خویشم داد جای
کم ز گرد سرمهٔ یا توتیائی نیستم
بلبلم بایک چمن سازم چو دیگر طایران
هر زمان در حسرت آب و هوائی نیستم
دور میبینم رسیدن را بمنزلگاه دوست
درره سعی ار چه پر بیدست و پائی نیستم
گرچه بس بیگانه خوئی مهرجوئی چون مرا
قدردان «طالب» که من بد آشنائی نیستم