طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۷۰

در نیامیزیم با هم گرچه هم کاشانه‌ایم

شیرو آهو آشنا گشتند و ما بیگانه‌ایم

ما و مجنون را بهم اینست نسبت کز ازل

هر دو عاشق پیشه همچون بلبل و پروانه‌ایم

ما و طالع هر دو نشناسیم هم را جز بنام

گرچه در یک شهر و در یک کوچه و یک خانه‌ایم

این شرف ما بیدلان را بس که در غمهای دوست

دست در گردن چو عقد سبحهٔ صد دانه‌ایم

کرد ایزد خلق مارا سخت مهر و ست کین

در جفا نامرد اما در وفا مردانه‌ایم

دست کوته کی کند عاقل ز تار زلف یار

چون دهیم این رشته را از کف مگر دیوانه‌ایم

روی همت پیش ساقی تا بکی سازیم زرد

ما که از دور فلک راضی بیک پیمانه‌ایم

سالها ویرانهٔ بی‌گنج بودیم از فراق

شکر کز وصل تو اکنون گنج بی‌ویرانه‌ایم

هست ما را کار «طالب» جمله با سودای یار

آری او زلفست و ما گستاخ دست شانه‌ایم