چو تازان بر صفیر خویشتن سوی چمن رفتم
بگوشم ناله زد بلبلی کز خویشتن رفتم
زبس ابر قدح باران گل بارید بر خاکم
شدم رنگین بهاری تا برون از انجمن رفتم
هم از بیهوشی دل خواستم با او کنم شرحی
سخن سر کردم و از خود در اثنای سخن رفتم
دروغست این مثل کز خاک غربت کم شود عزت
که عزت بیش دیدم هر قدر دور از وطن رفتم
سرم خارید هرگه ناخن اندیشهٔ زلفش
کشیدم لشکر سودا بجنگ پیرهن رفتم
بدین اجرم لباس مغفرت پوشند در محشر
که از دنیا چو شمع مرده بی گور و کفن رفتم
بخود گردیدر تر باز آمدم عیبم مکن کامشب
ز بوی زلف او چون رفتم از خود تاختن رفتم
عبث نگزیدم آئین برهمن عشق میداند
که من در قید این ملت بذوق سوختن رفتم
تعلق طی کن و بگذر که بس خونخوار وادی را
که با رهبر نشاید رفت من با راهزن رفتم
مگر بیهوش دارو داشت زلفش در گره پنهان
که تازد بر دماغم نکهتی از خویشتن رفتم
اگر سوی چمن در جانب گلخن زدم گامی
بحکم عشق محنت خانه شد هر جا که من رفتم
بدست حسرت آن بیچاره گرگ تهمت آلودم
که تا مصر از چه کنعان بوی پیرهن رفتم
نمودم در چمن وصف قد و رخسار او چندان
که پنداری پی آزردن سرو سمن رفتم
نرفتم بی رفیق از ملک هستی عشق میداند
کزین غمخانه با درد نو و داغ کهن رفتم
بزم طالع خویش آمدم ناخوانده چون دولت
گر آن آمد بر من نیز پیش از آمدن رفتم
نمیدانم چه نالان عندلیبم کزره غربت
گل آمد تا در گلزار چون سوی چمن رفتم
چو کوه از خاک خونینش جواب ناله بشنیدم
خروشان چون بنزدیک مزار کوهکن رفتم
بجنت هر کس از راهی روان گشت و من گمره
ندیدم چون رهی، از رخنهٔ چاک کفن رفتم
بپای صبر طی کردم طریق عشق چون «طالب»
دم تیغ اجل برگشت از راهی که من رفتم