طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۶۳

چون دماغ از نامهٔ جانان معطر ساختم

گل بدستم بود پیش باغبان انداختم

سنبلستانی شد از هر گوشه، صحرای دلم

در سراغ زلف او از بس پریشان تاختم

سرگذشتی خواست از من منهم از درد فراق

سینهٔ خالی نمودم، خاطری پرداختم

کیسه عمرم تهی از بعد ماه و سال گشت

با حریف دور از بس نرد غفلت باختم

چتر دانش بر سرم «طالب» صفت نگشوده بال

رایت بیدانشی از بس بلند افراختم