طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

از دل خبرم نیست ندانم بکجا رفت

دانم که به پیش نظر این دلشده را رفت

دیدم که براین سقف مرا نیست عروجی

آهی زدم از درد که گردم بهوا رفت

افسانه درازست دمی گوش بمن دار

تا با تو بگویم که بمن بی تو چها رفت

باز آمدنش را بدل امید ضعیف است

کان شوخ چو رفت از نظرم رو بقفا رفت

شادی عرق خشک درین غمکده ننمود

زآن در چو شمال آمد و زین در چو صبا رفت

بر تربت «طالب» سگ آنکوی نگارید

تا خلق بدانند که در راه وفا رفت