مراکه بی لب شیرین او دهن تلخست
اگر شکر شکنم در دهان من تلخست
ز خون ما قدری نوش کرده شد عمری
هنوز تلخ فراق ترا دهن تلخست
بدوست هست مرا نکتهٔ ولی هرچند
که میچشم دهن خویش را سخن تلخست
روا بود که شکر در دهان تیغ نهند
ز بعد کشتن من بس که خون من تلخست
خزان رسید و زرشک فغان من «طالب»
هنوز کام دل بلبل چمن تلخست