او در حدیث و خلق جهانی در این گم است
کآن معجز است بر لب او یا تکلم است
لنگر کنید کشتی ما همراهان که باز
دریای خم بطالع مادر تلاطم است
خلق آفتاب طالع، و ما ذره کوکبیم
وآن ذرّه هم به تیرهگی بخت ما گم است
نوشین لبان دوای دل بیدلان کنید
زان شربت مسیح که نامش تبسم است
گودیده باش گرسنه از نعمت وصال
باری بدین خوشیم که دل در تنعم است
دل را بلطف دوست قوی دارو میبنوش
کین فکرهای بیهوده محض توهّم است
در دوستی بنای خرد را ثبات نیست
هر جا که عشق شعله زند عقل هیزم است
جنس ضرور مالبنانی و لقمه ایست
باقی هر آنچه هست پی شرم مردم است
«طالب» چو دوست گوید و آید برون ز پوست
در پایش آن زمان که زمان ترحم است