طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

برون ز دایرهٔ اشک من جهانی نیست

اثر ز نقش زمینی و آسمانی نیست

بیا که درد دلی با تو سر کنم ایعشق

که رازدار منی وز توأم نهانی نیست

همای گو بسرم سایه کن نه کرکس و زاغ

که درمیانه بجز مشت استخوانی نیست

از آن مصاحب عنقا شدم که زیر سپهر

مرا ازاین‌همه مرغان هم‌آشیانی نیست

ز بحر عشق که گوید نشان که خلق تمام

کنار سیر محیطند و درمیانی نیست

کمان هر هوسی را کشیده دانستم

که غیر عشق بیازوی من کمانی نیست

مگر زبان دو کنم همچو مار و باز رهم

که نیست صبر خموشی و همزبانی نیست

هزار آینه دارد بدست زال سپهر

چواستخوان‌منش نیک‌سرمه‌دانی نیست

ز عالم دلم ای درد عشق بار مبند

که امن تر ز جهانی دلم جهانی نیست

پس آزمودنم ای دهر بعدازین مگذار

بر آزمودهٔ صد بار امتحانی نیست.

بعشق مانع سودای دل مشو «طالب»

که سود اگر نبود آنقدر زیانی نیست