چون دید اضطراب دلم لب گزید و رفت
زآن مرحمت بتازه مرا آفرید و رفت
گفتم دمی به گوشهٔ بالین من نشین
بنشست و نالهٔ دو سه از من شنید و رفت
اکنون بدام صد غم و صد محنتم اسیر
آن مرغ خوشدلی که تو دیدی پرید و رفت
ار بیدلی دماغ صبوحی نداشتم
ساقی بسوی میکده ما را کشید و رفت
چون رفت از برابرم آن رشک آفتاب
هر ذرهٔ وجود من از پی دوید و رفت
گفتم که معتکف شودم یاد او بدل
لایق ندید جا نفسی آرمید و رفت
آخر خیالش از دل تنگم نیافت روی
این صید رام عاقبت از من رمید و رفت
آمد بپرسش من و هنگام بازگشت
یک نیمه از دلی که ندارم برید و رفت
چون کرد سیر باغ خیالم بدست شوق
زآن گلشن شکفته گلی چند چید و رفت
آمد چو نکهت گل و رفت از سرم چو هوش
گوئی نسیم بود که بر من وزید و رفت
«طالب» چو التماس نشستن نمودمش
دیدم بزیر چشم که در غیر دید و رفت