ای صاحبی که بر رخ بخت بلند تو
حجاب آسمان در دولت گشادهاند
برطاق ابروان تو این مصحف جبین
خاص از برای فال سعادت گشادهاند
میزان ز استقامت رأی تو کردهاند
هر جا یکی دکان عدالت گشادهاند
بوی گل آمد از نفست زآنکه مر ترا
بررو در بهشت لطافت گشادهاند
راز آگها، زسوء مزاج تو بر دلم
ازشش جهت دریچهٔ کلفت گشادهاند
جریان خونم از مژه آرام گیر نیست
گوئی هزار بسته جراحت گشادهاند
دور از تو انجمن چو دلم ناشگفته است
هرچند کار، خانهٔ عشرت گشادهاند
سامان جلوه گیر که دلها براه تو
در خون نشسته دیدهٔ حسرت گشادهاند
بیرون خرام و عارضه را در مرض گذارد
کاینک ز شش جهت در صحت گشادهاند