طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - قصیده درمدح اعتمادالدوله

ای زخم کرشمهٔ توکاری

دلها ز تومست بیقراری

ای تام تو چون نشان گل نقش

بریدهٔ بلبل بهاری

ای کرده پیاده نه فلک را

از توسن کبر در سواری

ای غیرت خوی آتشینت

درپیکر شعله جزو ناری

پیکان ترا بر غبت دلی

چون سبزهٔ تر خورد شکاری

پیش مژهات زبان برآرد

شمشیر چو مار زینهاری

آئین لب تو خورده گیری

کاردهن تو خوردکاری

از بیم تو آه شخص تمکین

با آن سبکی و بی‌وقاری

این مزرعه را نمی‌بسند است

باران کرشمهٔ چند باری

لعل تو شمارهٔ قدح نوش

جزع تو ستارهٔ خماری

از روی توصد نگین یاقوت

در حلقهٔ مشک تر حصاری

در حلقهٔ اژدهای زلفت

افعی نسزد به سوسماری

گوی سخن از کلیم برده

عیسی لبت بشیر خواری

در شام غم توناله نبود

چون عطسهٔ صبح اختیاری

ازهم کذرند در فراقت

خواب و مژه چون دوره‌گذاری

گر خار غم ترا بویید

آید بمشام بوی یاری

رنگ گل باغ بیقرارست

رنگ گل رویتو قراری

غمهای ترا چو تحفه احباب

گیرند ز یکدگر بزاری

آهو صفتی و چون پلنگان

پوئی ره و تخم کبر کاری

آن شیر دلی که گاه رفتار

پا بردم اژدها فشاری

دربیشه بدست هزل گستاخ

زیر بغل هژبر خاری

زآن حلقهٔ گوش دردعا یافت

گوهر توفیق گوشواری

در حلقه بکوشی تو احباب

ورزند چو خاتم استواری

حقا که غلام خود شمارند

صد فاخته را بطوق داری

چون راز غم تو دل نکوداشت

باید که توهم نکوش داری

شرطست که شه بداندش قدر

خازن چو فتاد اعتباری

تا گوش کشی دوگوشهٔ بحر

بازور کمان می‌گساری

در مشهد کشتکان عشقت

گل مصحف وعندلیب قاری

گوئی به تن شمیم دارد

موئی زتو نافهٔ تتاری

چون خاک درت مرا زمینی

نبود ز برای جانسپاری

هر دل ز تو اشک ریز حسرت

چون گوشهٔ چشم انتظاری

بر بوم و بر غمت پریشان

دلها همه چون زر نثاری

در پای لطافت تو وقتست

کآئینه شود چو آب جاری

لبهای ادب بر آستانت

سرگرم بشغل بوسه کاری

در سینهٔ جان امید سنجی

در دیدهٔ دل نگه شماری

در پیش رخ تو باغ فردوس

شرمنده ز لاف گلعذاری

چون خامهٔ صاحبت سرانگشت

ابر آمده در گهر نثاری

چشم خرد (اعتماد دولت)

آن مظهر لطف و رحم باری

ای منصب غنچهای معصوم

در انجمن تو پرده داری

دودی ز بخور مجمر تست

این گوی مشبک بخاری

هر گه که سوار پیل گردی

ای پیل ترا فلک عماری

نتواند زد سپهکش ماه

پیش تو دم از فلک سواری

برچرخ نه شکل کهکشان‌ست

کآن را بنظر همی درآری

نقشی است ز تازیانهٔ تو

بر کتف سپهر یادگاری

بنشسته مگر نگاه احسان

برچهر تو رنگ شرمساری

خصم تو شمرده صبح تا شام

چون طفل بروزه روزه داری

چون متن توئی میانه‌رو عدل

چون حاشیه دیگران کناری

بر سفرهٔ خاطر تو کرده

مهمان سپیده دم بهاری

چون صاحب رعشه دار خصمت

جان در حرکات اضطراری

تو صاحب صدر بارگاهی

پیر فلکت به پیشکاری

خصم تو محاسبی که کارش

باشد همه دم نفس شماری

برکوهه شیر نر نهد زین

عدلت چو جنیبت سواری

ای شبه تو خلق عالم وهم

مانند امور اعتباری

از نافه کند حباب ظاهر

ابر قلمت بمشکباری

گرد قدم تو کی گذارد

آئینه دیدها غباری

در عقد انامل تو معروف

کلک دو زبان بذوالفقاری

صد بوسهٔ تر شمرده هردم

بر دست تو ابر نوبهاری

جز سیم و زر نثار هرگز

در راه تو کس ندیده خواری

از خلق تو بوی نافه پیوند

بر شارب سیر مرغزاری

ادرار انامل تو نبود

چون ریزش ابر نو بهاری

جا کرده سیه لب حسودت

چون دود دهانهٔ بخاری

توخنده زنان حسود جان کن

تو محلی و دشمنت مزاری

ضد تو ز فخر عاری و تو

از عار، چو ضد عار، عاری

ای مهر تو در عروق دلها

چون خون رونده در مجاری

تا ماه و ستاره نور بخشد

بادات نهاب عمر جاری

وآنکه که فنا شوند هردو

باشی تو ز هر دو یادگاری