طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » قصاید » شمارهٔ ۲۴ - قصیده در مدح جهانگیر پادشاه

آمد آن رشک مهر و غیرت ماه

بر سر از ناز کج نهاده کلاه

با تنی آزموده رنج سفر

با رخ نو گرفته گونهٔ راه

بربنا گوش همچو سیم سفید

داده خم طرهٔ چو مشک سیاه

کرده قسمت به آهوان ختن

گوشهٔ چشم او ز زکوة نگاه

همه اسباب جلوه طبع پسند

همه اجزای حسن خاطر خواه

بفریب نگاه جلوه طبع پسند

همه اجزای حسن خاطر خواه

پیر کنعان شنید، از صد میل

نالهٔ یوسفش ز سیمین چاه

لشکری شاهدی که برده بحسن

دل و دست از سپه، نگه از شاه

رسته چون سبزه‌گرد چشمهٔ خضر

گرد لب ذره ذره نوش گناه

چون چنین دیدمش ز جا جستم

بر تمنا گرفتمش سر راه

گفتم ای نو گل از چه بستانی

گفت از بوستان صنع‌الله

گفتم ای شاه حسن کو سپهت

گفت اینک ز ناز و غمزه سپاه

گفتم ای ماه لشکری ز کجا

گفت، از آستان شاهنشاه

(شه جهانگیر) آنکه با عدلش

دست بازی کند بشعله گیاه

آنکه رأیش چو پرتو اندازد

نور گردد بروی آینه آه

وآنکه خلقش چو مجمر افروزد

گوی عنبر شود بگردن ماه

مستعد پریدن از نگهش

رنگ مرغیست بررخ بدخواه

عدلش از کهکشان فرود آرد

کهربا را بعذر خواهی کاه

با هوا داری حمایت او

دست شویید بخون شعله گیاه

چون کند بازوی ضعیف قوی

دیدهٔ شیر نر کند روباه

چون فروغ ضمیر او بیند

صبح جای نفس بر آرد آه

صبح تیغش چو بر دمد ز نیام

شب عمر عدو شود کوتاه

با نگهبانی تو چون ماهی

شعله از بحر بگذرد بشناه

قطره بیند عموم تربیتش

بحقارت کند ببحر نگاه

ابر سنجد شکوه مکرمتش

گاه گردد سپید و گاه سیاه

تیغ بیند تأمل خصمش

روی گردان شود بصد اکراه

خصم بیند چو مایهٔ جاهش

خویشتن را در افکند در چاه

ای بلند اختری که از سر قدر

روبدت آستان سپهر دوتاه

گر دمی مهر رایت آویزند

بزوایای این کهن خرگاه

در ته بال روزگار شود

هفت گردون چو هفت بیضه تباه

خواهی ار چرخ را کنی بسمل

گوید اهمال چیست بسم‌الله

از تقاضای جرم بخشی او

خویش نزدیک عفو گشته گناه

آب تیغش دمی که گیرد موج

صید ماهی توان ز چشمهٔ ماه

بدسگالت همیشه منتظر است

از شکار اجل شود آگاه

بسکه لب تشنهٔ هلاک خود است

میبرد هر زمان به تیغ پناه

کوه از وزن خود چو کاه افتد

از شکوه تو گر شود آگاه

هنرم بین و پایه ساز بلند

تا برآرم سر از دریچهٔ ماه

کامکارا به سنج مرتبه‌ام

پس بیفزا بقدر آنم جاه

نادر افتد چو من ثنا گوئی

همچو باز سپید و شیر سیاه

هان طریق ثناست هان «طالب»

با عنان کشیده میر و راه

بدعا رو نفس درازی بس

دوستان مختصر سخن کوتاه

تا که روبند زمرهٔ ملکوت

سدّهٔ عرش را بلوح جباه

نه فلک را بسجدهٔ اخلاص

آستان تو باد ناصیه گاه

باد خوشتر بکامرانی و عیش

سال عمرت ز سال و، ماه ز ماه

تا غذای زبان بود بمدیح

ذکر خیر تو باد در افواه