ز ترک چشم تو دایم بود هراسان تیغ
نگاه تیزتر اینست مرد میدان تیغ
ترا که دشنه الماس دلنشین مژه است
که نام او برد و درزمان دهد جان تیغ
نگاه گرم تو شستی است آتشین که مدام
چو آب موج زن از بیم اوست لرزان تیغ
زتیغ ودشنه بر آن نگه حدیث خطاست
گل است پیش نگاه تو رشته، ریحان تیغ
نخورده ضربت مژگان یار می گفتم
که کارگر نبود پر بدست طفلان تیغ
چو دل نمکچش زخمی نمود دانستم
که هست تیغ اجل غاشیهکش آن تیغ
فتد ز گوشهٔ چشمان او نگه بیخواست
چنانکه بیخبر افتد بدست مستان تیغ
دو لشگرند سواد خط و بیاض رخش
نهاده بر هم چون کافر و مسلمان تیغ
ز رشک آن مژههای برهنه نزدیکست
که از نیام همی بر درد گریبان تیغ
بدور آن مژهٔ تیز در چمن بینی
بروی سبزه و سنبل چو آب غلطان تیغ
بعلم موی شکافی سر آمدست مکر
که خوانده بانگه او بیک دبستان تیغ
نه جوهرست که چون دانههای در هر سوی
نموده از دهن خویشتن نمایان تیغ
که از تعجب خونریزنیش آن مژگان
گرفته است لب خویش را بدندان تیغ
چو نام آن نگه تیز بر زبان گذرد
ز بیم پوست همی بفکند چو ثعبان تیغ
بنوک آن مژه همسنگ در برش ناید
اگر کشند بلارک زنان بمیدان تیغ
بهر اشاره کند راز صد معما فاش
که دیده است جز ابروی او زباندان تیغ
از آن صریح کند خوندل کنایت او
که هست آن مژه پیدا زبان و پنهان تیغ
زقتلم ار نبود نادم آن کرشمه رواست
که دیده است ز خون میچکد پشیمان تیغ
مقرر است که بعد از هزار صید کنند
یکی شکارستان را بخاک پنهان تیغ
بدین قیاس همانا شکاری مژهاش
بخاک کرده بود هر قدم هزاران تیغ
ز کیش و ملت چشمان او چه میپرسی
مبارزان را دین خنجراست و ایمان تیغ
بیاد نشتر مژگان او عجب نبود
که خون لعل شود در رگ بدخشان تیغ
نه غافلم ز من ای ترک غمزه دستبدار
که گفته بر من بیدار دل بخوابان تیغ
بخشم ز آن مژه پیمان جان بریدهشود
بلی چگونه بود پاسبان پیمان تیغ
چنان ز بیم نگاه تو غنچه سازد تن
که دشنه را شود اندر نیام پنهان تیغ
بکام مردم چشمت بود زبان نگاه
چنان برنده که در دست شیرمردان تیغ
چو شانهٔ مژه سازی بغمزه تیز زبان
شود ز بیم در آئینه دان گریزان تیغ
نگاه گوشه چشمت بغازئی ماند
که بارها زده در راه دین فراوان تیغ
نهکافرند جهان جمله، رحم خوش چیزیست
دمی بسهو نگهدار ای مسلمان تیغ
به نسبتی که بماند با بروان تو راست
ز بسخمیدن بر گرد شکل چوگان تیغ
ز کنج چشم گهی جلوه نکه فرض است
همیشه میتوان داشتن بزندان تیغ
به تیغ مصری داری توجهی گوئی
که بود همره یوسف بچاه کنعان تیغ
حذر ز هجر تو پیش از تو میکنم زیرا
که تیزتر ز تو دارد بدست هجران تیغ
شکاف تیغ نگاه تو دل چسان پوشد
نهان نماند زخمی که زد نمایان تیغ
به تیغ مژگان چشم تو میخورد سوگند
بلی بمذهب کافر دلانست قرآن تیغ
نگاه تیز تو مخصوص جان اهل دلست
اجل نه ای که کشی برفلان و بهمان تیغ
مکیر بیهوده سهواللسان بغمزهٔ خویش
کز او فصیح زبانتر ندارد امکان تیغ
بشرب آب حیات، آنچنان که مینازند
نخوردهاند همانا ز دست جانان تیغ
چه فتنه بود که چندا نکه موی بر تن تست
موکلست بهر مو هزار چندان تیغ
چو گوهر دل و جان تیغ بدگران بجهان
نگه بچشم تو چون زاد گشت پنهان تیغ
نگه بنرگس مست تو آشکار دلست
چنانکه بر کف چشم و چراغ دوران تیغ
همای اوج سعادت (ابوسعید) که هست
دو شاهبال همایونش، این قلم، آن تیغ
هر بر پنجه غزالی که پیش صولت او
همی نیارد گردید شیر غران تیغ
چو چین بر ابروی قدرت ز ندبیک انگشت
کند برون ز کف روزگار آسان تیغ
ز آتش غضبش رو بمزرع تن خصم
بقلب جوش نماید چو آب جریان تیغ
به نسبتی که به تیغ زبان من دارد
سزد که جوهر او را شود ثنا خوان تیغ
بآشنائی بحر کفش عجب نبود
که در غلاف صدف در شود بعمان تیغ
ز رشک بردن نامش چو موی مرد غیور
گیا شود همه بر تربت شهیدان تیغ
بر بلارک او سینهایست چاک زده
به پیش ناوک او دیدهایست حیران تیغ
بدست شمع چراغ ار ندیدهای بنگر
چو بر فروخت زمی بر کفش فروزان تیغ
ز موشکافی تیغش نگر که تا دم حشر
حسود را نزند موی بر ز نخدان تیغ
بسطح خاک پی استراحت خصمش
زمان زمان فکند فرشهای الوان تیغ
ز استخوان عدو رخنهگر شود تیغش
هزار جان بستاند از و بتاوان تیغ
ز جوهرش زره تنگ حلقه در پوشند
چو غازیان وی آرند سوی میدان تیغ
اگر نه عدلش تجویز فصد فرمودی
نگاه تیز نکردی بسوی شریان تیغ
زهی بنزد کمان تو نرم شانه سپهر
خهی به پیش زبان تو آب دندان تیغ
بحکم کلک قضا حاسدان جاه ترا
کشد بدفتر اعمار خط بطلان تیغ
ز بس که صدهنرت خاتم هر انگشت است
بود به نسبت دستت بخویش تازان تیغ
ز شرم نسبت ابر کفت نیسالاید
بخون خضر و مسیحا ز ننگ دامان تیغ
ز عدل تو صدفش پرورد بدیده یتیم
ستم که مادر خود را نهد به پستان تیغ
نسیم خلق تو گر سوی رز مکه گذرد
بجای خون کشد از عضوها گلستان تیغ
بباغ معرکه از باد حملهٔ تو شود
زشاخ دست دلیران چو برگ ریزان تیغ
ز رشک نالهٔ کلکت بباغ نزدیکست
که آب نغمه شود در گلوی مرغان تیغ
ز بس که عدل تو میداردش بحبس نیام
بدان رسیده که آید همی با فغان تیغ
بلقمه خائی اعضای حاسدت ز نیام
بگاهواره بر آرد چو طفل دندان تیغ
شکاف خامهٔ مشکین تو گریبانیست
که سر برآرد با فتح ازآن گریبان تیغ
اگر اشاره کند ابروی سیاست تو
به پلک دیده کشد موی بر مغیلان تیغ
ز بس رحیم دلی دیدهها پرآب کنی
وگر چه بینی از اشک خصم گریان تیغ
درآن بهار دمد گل ز شاخ بید عدوت
که ژاله تیر شود، برق دشنه، باران تیغ
ز بیم خنجرت ازشش جهت نظاره کند
بپای هر که کشد خار در بیابان تیغ
بموسم گل زخم عدوی تو چه عجب
که فال نغمه زند چون هزار دستان تیغ
شباهت گل خون مخالفت نگذاشت
که داغ دل بود از لالههای نعمان تیغ
مگر زغیرت موئیش دیده بر تن ریخت
که میرود بسر دشمن تو رقصان تیغ
چنان ز عدل تو خونریز گشته متواری
که در جهان نتوان یافتن بدرمان تیغ
ز شوق خصم تو از بس بخویشتن بالد
شود بیکدو نفس نیش دشنه پیکان تیغ
اگردو نیمه، بانداز خود شود، شاید
که نیست بازوی خصم ترا بفرمان تیغ
چو ابر دست تو راند کبود سیل کند
بنای بینه دشمن، چو آب ویران تیغ
بضرب دست تو نازم که در اشارهٔ او
ز کنف کوه تواند ربود کوهان تیغ
گهی بدل زندش طعنه، که بسرگوئی
بیزم دشمن جاه تو هست ترخان تیغ
ز روی نسبت شاگردیش عجب نبود
عطارد اربر باید ز دست کیوان تیغ
ستیزهٔ تو زبانها زبون کند آری
سپه سپر فکند چون کشید سلطان تیغ
اجل که باشد، گوجان بخنجرت ندهد
که ضرب تیغ ترا میشود بقربان تیغ
زروی خصم تو از بس بزعفران خائیست
چو برق نیست زمانی که نیست خندان تیغ
گرسنه رزم دلیران لشکر تو خورند
چو تره گاهی بانان و گاه بی نان تیغ
ز بس چو آینه روشندلی و پاک ضمیر
توان بصیقل رأی تو کرد رخشان تیغ
بکشت خصم تو آتش زند همان گوهر
که در بهار بود آب و در زمستان تیغ
تو ای سوار سبک حملهٔ گران گوهر
ز بسکه چابدستی ز بسکه برّان تیغ
زخم تیغ تو تاحشرخون نگردد فاش
بدان صفت که زند آفتاب تابان تیغ
زبان بذکر تو لاحول خوان شود آندم
که درمجاری، خون را کند چو شیطان تیغ
مبارزان تو برخوان به میهمانی خصم
نهند تره صفت پهلوی نمکدان تیغ
بسطح تیغ کند جلوه حاسد تو بلی
سزد خرامش آن سرو خیابان تیغ
زمردین لب خویش از چه لعلگون دارد
مگر که خورده ز خون مخالفت (پان) تیغ
بدور دست تو کاکل شکوه شد ورنی
بعهد رستم دستان نداشت اینسان تیغ
مدد ز ابر کفت میرسد وگرنه چسان
کند بیکدم آب فسرده طوفان تیغ
زامنِ عهد توشد تیغ را نگهبان کلک
بد ارچه پیش همی کلک را نگهبان تیغ
چنان بعهد تو پوشیده دهر کسوت امن
که فتنه نیز نبیند بخواب عریان تیغ
اگر نه از غضبِ خامهٔ تو بر حذر است
چرا ز جوهر پوشیده است خفتان تیغ
انامل تو ز شکر یکی نیستانیست
که هست روز دغا شیر آن نیستان تیغ
قلم گرفته بکف از نهیب خنجر تو
نهادهاند دلیران بطاق نسیان تیغ
زبس چوگل همه دم تیغ بر کفی گوئی
همی تراست یکی از چهار ارکان تیغ
زرشک گوهر جاه تو خصم را مژهایست
که پیش او نتواند شد ابر نیسان تیغ
تراست دیو حوادث مطیع زانکه دهد
نثار دست بکف خاتم سلیمان تیغ
ز ضربت تو بر آنم که مرده زنده شود
چراکه دست تو خضر است آب حیوان تیغ
بکلک جمع کن افراد کون را مگذار
که سازد این کهن اوراق را پریشان تیغ
چودم زجوهر مردی زنی بیانگ بلند
بعرصهٔ که ز بیم افکنند مردان تیغ
هزار شاهد بر طبق دعوی ار بودت
میار حجت دیگر بسست برهان تیغ
(شجاعت و کرم از یک قبیلهاند بلی)
بود گرام جهان را گواه احسان تیغ
به نسبت تو دبیران قلم برند بکار
چنانکه موی تراشان بنام (سلمان) تیغ
بدست بحر همی تیغ شاخ مرجانست
بیحر دست تو برعکس شاخ مرجان تیغ
بذکر نام تو ار مهرهای گردن خصم
بود تمامی اوقات سبحه گردان تیغ
اگر بگوشه ابرو اشاره فرمائی
کشیده گردد بر دشمن تو چندان تیغ
که گر شمارهٔ مو بر تنش کنند بفرض
بقطع هر سر موئی رسد هزاران تیغ
بمنع بار اگر آستین بر افشانی
بکف شود ز نهیب تو چوب دربان تیغ
خموش «طالب» تاچند تیغ تیغ بس است
قلم بحرف دعا تیز کن فروشان تیغ
بقبضه کلکی و تیغیت باد آتش و آب
فروغ و سرعت از آن کلک گیر دوز آن تیغ
موافقان ترا باد همدم لب جام
مخالفان ترا باد مونس جان تیغ