طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » قصاید » شمارهٔ ۳ - در مدح اعتمادالدوله

دلم با جمله اعضا سر گرانست

بغیر از لب که راحتگاه جانست

چنان مستور ماند شاهد راز

مرا دل نیز مشتاق زبانست

زدست هر نسیمی عاشقان را

شکست چند نذر اسخوانست

بعشقم بود چندین وعدهٔ چرب

وز آنها جان خشکی در میانست

زمام سعی نتوان داد از دست

که گرمنزل سبک‌محمل گرانست

اگر شد محرم دردش عجب نیست

دل ما از قدیمی خادمانست

چو بینم خاک راهش بر کنم چشم

تو پنداری که چشم سرمه دانست

ز بس بر توسن مستی سوارم

دُم مارم بتکلیف عنانست

مرا آرایش دامان و رخسار

گیاه فتنه یعنی زعفرانست

شفاعت کن دلم راز آتش هجر

که غمهای ترا از امتانست

اگر غم را کنم عزت مکن عیب

عزیزش چون ندارم میهمانست

چرا از پهلوی خود نبودش قوت

هما خود نیز مشتی اسخوانست

کمان حلقه نبود خالی از زور

مرا حیرت زقد عاشقانست

بیاد نغمهٔ بیگانه بشنو

که این بلبل غریب گلستانست

بیازار نظر زآن عکس رخسار

همه آئینه‌ها آئینه دانست

اساس پیکرم زآنسان شد از ضعف

که یکمو برسرم صد سایبانست

زبس گرداز رخم پیوسته گیرد

تو گوئی آستینم آستانست

نشینم چون هما برشاخ پرواز

مرا برشهپر خود آشیانست

توصید رشتهٔ خود باش راهب

که زنار من آن موی میانست

متانت را بشوخی داده ترکیب

دلش یک‌پیر و طبعش صد جوانست

چرا گوهر نیفشاند که دستش

بدامان محیط بیکرانست

سخندان (اعتمادالدوله) کز کلک

زبان خویشتن را ترجمانست

هژبرش پنجه بوسدکان انامل

سیه شیر قلم را نی ستانست

بفرفش چرخ ازآن ننهاده نعلین

که نعلینش کلاه آسمانست

سر انگشتش یکی شاخ گل آمد

که بروی بلبلی را آشیانست

زآب کز لکلکش در جدول کلک

سرشک دیدهٔ کوهر روانست

که گردد زنده همچون ماهی خضر

سقط کوماهئی از اسخوانست

زشه‌روح سکندر شاد ازآنست

که دستورش ارسطوی زمانست

ارسطو خود که باشد درمقامی

که نسیت بافلاطون درمیانست

بامن آباد عدلش معدهٔ گرگ

گران از خوردن چوب شبانست

سبک چون برگرفت آن خنصر ازجا

نگینی راکه در زیرش جهانست

از آن اندازدش بر روی دشمن

که تیغ آن خامه را آب دهانست

همی تا بادپای سرکش چرخ

قضا را زیر فرمان عنانست

سمند دولتش بر زیران باد

بدستوری که کلکش در بنانست

بیازار رواج نظم «طالب»

زیوسف کاروان برکاروانست