ز دل بجانب مژگان او خبر بفرست
سلام قطرهٔ خونی به نیشتر بفرست
تحیتی که بدست آیدت بحضرت دوست
بیایمردی مرغان نامه بر بفرست
ز چنگ آز و هوس فتح کرده آمدهای
بدوست مژده روانکن بخصم سر بفرست
ترا که ملک رضا در تصرف است امروز
بصوب صوب امیران معتبر بفرست
سپاه امن بتاراج فتنه ساز روان
جنود خیر به تسخیر ملک شر بفرست
زهر که با شر و شورست مال و زر بستان
بهرکه بی زر و زور است زور و زر بفرست
چو بشنوی که قوی دست گشته لشکر آز
بدفعشان حشر اندر پی حشر بفرست
چو بازگشت نمودی مظفر و منصور
ز ملک خصم بما مژدهٔ ظفر بفرست
سلاح و مرکب و برکستوان روانه نمای
سر بریده و تاج و زر و کمر بفرست
طریق عشق خطیر است اول از دل خویش
بشوی دست و براین راه پر خطر بفرست
بحسن عاریتی تا بکی بود مغرور
ز روی خویش مثالی سوی قمر بفرست
بخوان آرزویم ناشتا نظر مگذار
نیاز و شربت دیدار ما حضر بفرست
لب مرا بشراب و کباب لطفی نیست
تراشهٔ دل و خونابهٔ جگر بفرست
شراب خشک ز جام غمم فرستادی
ز خون بستهٔ گرمم کباب تر بفرست
تهیهٔ سپه آرائی جنون دارم
ز نقد رایج داغم سپر سپر بفرست
فسردگان را با اهل نغمه ربطی نیست
بصاحبان دل مرده نوحه گر بفرست
باهل دل چو فرستی وظیفهٔ غم خویش
بمن که کمترم از جمله بیشتر بفرست
مقربان تو مستغنیاند از پر و بال
بما که بی پر و بالیم بال و پر بفرست
به بلبلان ریاضت روانه کن گل داغ
بطوطیان فراغت کزین شکر بفرست
کبوتران حرم را گران مکن پر و بال
بما چو نامه فرستی تو مختصر بفرست
بگرد قلعهٔ دل فوج غم کشیده حصار
بدفعشان سپه خرمی بدر بفرست
صف نشاط گریزان شدند از می و جام
پی تعاقبشان فوج زور و زر بفرست
سر گریختگان تا در آورند بدام
ز عمر خضر کمندی دراز تر بفرست
گرت هواست که بینی دلا نمونهٔ خویش
یکی پشیز بدکان شیشه گر بفرست
مدار قوس فلک سر کجست از هرسوی
بیا کمانی ازین راست خانه تر بفرست
خمار در جگرم نم نهشتهای ساقی
از آنچه دوش فرستادیم دگر بفرست
نداشت گر چه فرستاده قدر محسوسی
برای دفع خمارم همانقدر بفرست
وگر بخمکدهات زآن متاع رشحی نیست
چو نقد عرفان داری بده بخر بفرست
دلم بهزود فرستادن تو راضی نیست
بجان خویش که از زود زود تر بفرست
شکسته کشتی من در خلیج غصه مرا
یکی سفینهٔ شعرم پی عبر بفرست
نه قطبم ای فلک ازمن بدار دست چو مهر
ز خاورم بتماشای باختر بفرست
در آن دیار شنیدم هنر نوازی هست
مرا بخدمت آن قبلهٔ هنر بفرست
عیار نقد مرا ای فلک تو نشناسی
بامتحان سوی آن صاحب نظر بفرست
بسوی بحر وقار (اعتماد دولت و دین)
مرا بجای یکی دانهٔ گهر بفرست
بده بدستم جارویی از کلالهٔ حور
پس آنگهم سوی آن آستان در بفرست
ز گرد موکب اقبالش ای قضا قدری
مرا بدیدهٔ بی قوت بصر بفرست
هوای سیر ولایات عقل او دارم
مرا بهمرهی دل بدین سفر بفرست
فتاده بر نظر آن شاخسار سدره مرا
بپای بوسی آن نخل بارور بفرست
بزور دولتش ای چرخ مور مسکین را
کمر به بند و به ناورد شیر نر بفرست
بپای نخل حیات حسودش ای تقدیر
فسرده آبی از چشمههای تر بفرست
دلا بسوختن خرمن حیات عدوش
چه احتیاج بصد شعله یک شرر بفرست
چو روز حاسد او شب شود به پرچم رمح
ز برق تیغ چراغش برهگذر بفرست
بسیر باغ دل خصمش ای قضا مرغی
که آشیان بودش ترکش قدر بفرست
زمان زمان فلکا، از زبان خامهٔ او
بگوش تیغ عدو بانگ الحذر بفرست
چو کشت حاسد او العطش زند یارب
بدفع تشنگیش ابر بیمطر بفرست
فرستی ار ملکا کسوت بقا به عدوش
ز پنبه ابره و از شعله آستر بفرست
بباغ هستی بینفع خصمش ای تقدیر
همیشه آب ز سرچشمهٔ ضرر بفرست
چو «طالب» از تو حسودان او دعا طلبند
هزار قافله نفرین بهر نفر بفرست
چو نخل بخت برومند گردد ای تقدیر
روان تو آب ز سرچشمهٔ قدر بفرست
بکین او ملکا، حاسد ار کمر بندد
شکستگیش بوا کردن کمر بفرست
دلا چه مرد ثنا نیستی نمیگویم
که سوی حضرت او کاغذ گهر بفرست
کبوتران دعای دوام جاهش را
بسیر عالم علوی سحر سحر بفرست
ترا دعا شجر دولتست و «طالب» را
هزار میوهٔ رنگین ازین شجر بفرست
مسافران فنا را بسوی او یارب
هم از اشارهٔ توفیق راهبر بفرست
دعای اوست جو مرسول من خداوندا
هر آنقدر که فرستم دعا اثر بفرست