طالب آملی » دیوان اشعار » در مناجات باری تعالی

الهی شعلهٔ شوقم فزون ساز

مرا آتش کن و در عالم انداز

الهی ذره‌ای آگاهیم بخش

رهم بنما و بر گمراهیم بخش

ز دانش گوهر پاکم برافروز

چراغ چشم ادراکم برافروز

عطا کن جذبهٔ شوق بلندی

که نه دامی بره مانَد نه بندی

خرد را چاشنی بخش از کلامم

زبان را چرب و شیرین کن بکامم

دلم را چشمه نور یقین ساز

در این تاریکیم باریک بین ساز

غلط گفتم زبان شعله بارم

که شمعم تاب خاموشی ندارم

مرا این بس که گاه نکته دانی

سخن پیرانه گویم در جوانی

مرا از چنگ هشیاری رها ساز

بمدهوشان خویشم آشنا ساز

پس آنکه بند حیرت نه بپایم

که چون ازخود روم با خود نیایم

لباس باطنم را شستشو ده

گل بی رنگیم را رنگ و بو ده

که از مینِ چاشنی گیرد زبانم

که آید بوی تسبیح از دهانم

مرا جز نیت حمدت بدل نیست

جز این اندیشه‌ام در آب و گل نیست

گلاب و مشک را در جستجویم

که لب را با زبان خامه شویم

طراوت بخش سنبلهای پر خم

گلاب افشان روی گل ز شبنم

بهار حسن ازو با سرو و سوسن

مزار عشق ازو با شور و شیون

غنائی گر کند ساز جفا ساز

معان الله بمرغان خوش آواز

ازو هر شاخ گل را کج کلاهی

وزو هر شوخ را آهونگاهی

عدم را طفل هستی در شکم بود

جهان تاریک بازار عدم بود

گلی بود آفرینش نادمیده

ضمیری بود هستی نارسیده

عدم را پرده یکسو شد ز رخسار

وجود جمله اشیا شد پدیدار

گل عقل اول از شاخ عدم رست

گیاه و روح با او همقدم رست

پس از ایجاد و عقل کل بترتیب

دگر اجزای امکان یافت ترکیب

پدید آمد خزانی و بهاری

بهم پیوسته شد نوری و ناری

بهار افروخت رخ چون نار دانه

خزان برکرد رنگ عاشقانه

عناصر عقد با افلاک بستند

جدائی را ورق در هم شکستند

بیا (طالب) خموشی پیشه سازیم

خرد را رهبر اندیشه سازیم