طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۴۲

حسن آمد و برق عشق برجانم زد

آتش بنهاد کفر و ایمانم زد

بیغم را بلا کشان می کردم

فریاد که آخر ره ایشانم زد