طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۳

سرداز طلب این دل جوانمرد نگشت

جان داد بدرد عشق و بی‌درد نگشت

شد خاک و باد رفت و نگرفت قرار

این مرده قیامت آمد و سرد نگشت