طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷۹

نمودی جلوهٔ دزدیده چون نقش پری رفتی

چو شهبازم نمودی صید و چون کبک دری رفتی

زسوز دل نمودی چون خلیلم طعمهٔ آتش

دمی کز پیش چشمم چون بتان آذری رفتی

بصد افتادگی چون ذره من در پات افتادم

توگرم از دیده‌ام چون آفتاب آذری رفتی

نبودی گر بآتش پارهٔ چون من سر و کارش

کجا چون من فلک در جامهٔ خاکستری رفتی

نمودی حسن خود گر آشکارا کفر زلف او

مسلمانی بقربان رواج کافری رفتی

اگر دیدی بخشکی آب و تاب از زادهٔ کلکم

صدف کی در ته دریا بگوهر پروری رفتی

نشد برقع فکن خورشید حسنش ور نه پیش رخ

نقاب انداختی ناموس ماه و مشتری رفتی

چرا نازش بدین نظمم نباشد زانکه گر «طالب»

بدیدی در غزل در خواب خوش از «دانوری» رفتی