طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷۸

از دیده کردی عزم می از دل بجان آمیختی

چون شعله آمیز و نجس با من چنان آمیختی

هرگز نمیشد با وفا سرگرم آمیزش دلت

پرسعی کردی تا بجهد این را بآن آمیختی

ای عشق با این ناتوان آمیزشت درخورد بود

تو مغز بودی لاجرم در استخوان آمیختی

سرمایهٔ عمر ابد چون گشت آب زندگی

گوئی بآب زندگی آب دهان آمیختی

دل را بموئی سرنگون آویختی از دیده‌ام

آندم که زلف خویش را موی میان آمیختی

رخ ساختی لعل از قدح باغی بگل آراستی

لب آشنا کردی بمن جانی بجان آمیختی

زردی چه افزودی برخ «طالب» کبودی بس نبود

این نیل را آخر چرا با زعفران آمیختی