نبودم طاقت دیدار حرمان را چه میکردی
وصال آسانترم میکشت هجران چه میکردی
بایمای نگاهی از تو میشد کام من حاصل
بقتلم رنجه دست و تیغ مژگان را چه میکردی
بیک سیر گلستانت شدم در وصل صد بلبل
تو خود طوفان گلی بودی گلستان را چه میکردی
دلا هر موز سودا بر تنت آشفته میبینم
بدین روز سیه زلف پریشان را چه میکردی
تو کز گل ریز مژگان بی نصیبی همچو بیددان
بگو بر گردن این تار گریبان را چه میکردی
عزیز من بدندان نیست حاجت خوردن غم را
چو غم خوردن نصیبت بود دندان را چه میکردی
ترنج دست راحت بودی از آشفتگی «طالب»
چو بی سامانیت خوش بود سامان را چه میکردی