ای خاک قناعت که چو گل بر سرمائی
از سر نفشانیم ترا کافسر مائی
ای شاهد دنیا بعبث چهره میارای
دادیم طلاقت پس ازین مادر مائی
در طالعت ای شمعهنر نیست فروغی
گویا توهم از سلسلهٔ اختر مائی
ما آئینهٔ تیره چو داغ دل خویشیم
ای صیقل توفیق تو روشنگر مائی
ای شعلهٔ پرواز بسوزد پیر وبالت
هر چند که آرایش بال وپر مائی
تاکی طلب جامه ونان از تو نمائیم
آخر نه توای زال جهان شوهر مائی
ای جنس وفا چون تو متاعی بجهان نیست
عیب تو همین است که از کشور مائی
جانی مگر ای می که بتن نیست قرارت
که برلب ما گه بلب ساغر مائی
ای ابر زهمچشمی «طالب» نکنی عار
هر چند ولی نعمت چشم تر مائی