سوز هجران جگرم سوخت خدایا سببی
که بر آتش رسدم آب ز یاقوت لبی
نیست از من عجب این بوالعجبیها که مرا
شب هجران تو افکنده بروز عجبی
مرد را گرمی عشق است نظر بر تب شیر
شیر در بیشه تبی دارد و ما نیز تبی
تا مگر قصهٔ هجران تو کوتاه کنیم
بدرازی چو شب زلف تو خواهیم شبی
امشب از وصل تو خون در دل گردون کردیم
تا فلک بود ندیدست از اینسان ادبی
دارد آن طفل دو لب چون شکر ومی آید
بوی شیرش ز لبی بوی شرابش ز لبی
پیش لعلت سخن بوسه نیارم بمیان
تا گمانت نبرد راه بحسن طلبی
جسم عشق و نسب عشق و تفاخر سزدم
منکه زینسان حسبی دارم وزینسان نسبی
مهربان باد بدوش این نمد فقر مرا
که نه در بند حریر است دلم نه قصبی
همنشین سبزهٔ نو رسته به بین برلب جوی
چون جوانی که ز نو سبز کند پشت لبی
تن بمحنت بسپاری که نیاری بکنار
طربی را که در آغوش نباشد تعبی
لب افسوس گزم چون ز سر سهو مرا
حرف عیشی بزبان بر گذرد یا طربی
خود بسوزیم و نداریم کسی را بعذاب
بیشتر زین نبود شعله ما را غضبی
ختن زلف و بد خشان لب او «طالب»
فارغم ساخت زهر شامی و از هر حلبی