در خون جگر تا در و دیوار نگیری
فیض نظر از انجمن یار نگیری
تا مشربها زهر ملامت نکنی نوش
کام دل از آن لعل شکربار نگیری
زنهار دلا از لب او کام نجوئی
تا ز آن دهن انگشتر زنهار نگیری
آسان گذرد بر تو دلا روز قیامت
بر خویش گر آن واقعه دشوار نگیری
تا مسکنت از خار قدم کسب توان کرد
تعلیم غرور از گل دستار نگیری
در خواری عشق است دلا عزت جاوید
زنهار که این مرتبه را خوار نگیری
ته جرعه خماری شکند دل نشود ساز
تا یکدو سه پیمانهٔ سرشار نگیری
در هر دو هراس دل و اندیشهٔ جان است
زنهار سر زلف و دم مار نگیری
«طالب» نشود پیر مغان با تو چو می صاف
تا شیوهٔ رندان قدح خوار نگیری