طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴۸

شکر آمیخته لعلی نمک آلوده لبی

هوس انگیز چو روز و طرب افزا چو شبی

با تو در دوستی‌ام یکدل و یکروچه حریر

گرچه با من تو در آئین دو رنگی قصبی

جان بشور آوری از شوق همانا فرحی

دل برقص آوری از ذوق همانا طربی

آب صد آتشی آن روز که داری سر صلح

برق صد خرمنی آن لحظه که گرم غضبی

شیر بی تب نزید، مرد محبت بی عشق

چون زیم بی تو که من شیر و تو ای عشق تبی

شوق صد همچو ترا راه نماید سوی دوست

گرچه از خضر تو هم راهنمای عجبی

هرکرا تیر غمی بر جگر آید ای عشق

از تو آید که تو غمهای جهان را سببی

دوری مطلبت از دل ز طلب باز نداشت

بلب گور رسیدی و همان در طلبی

جفت صد وسوسه و فکر و خیالی «طالب»

در جنون اهل صفائی و ز دانش عربی