بی مشتری چون توان، کردن گهر فروشی
آن به که بر ندارم، دست از لب خموشی
در کار این خرانم حیران که از چه هستند
کوتاه از شنیدن با این درازگوشی
چون مشتری ندیدم در بیع خویش انصاف
خود را ز خود خریدم رستم ز خود فروشی
«طالب» من و ملامت من بعد چون ندیدم
فیضی ز تند فهمی چیزی ز تیز هوشی