دراین بهار ننوشی قدح دلا چکنی
دراین هوا نخوری خون شیشهها چکنی
خمار ساخته چون چشم یار بیمارت
بجرعهٔ نکنی خویش را دوا چکنی
چو عیش برق شتابست و عمر پا بر آب
عنان غم بتمامی ز کف رها چکنی
ترا که آینهٔ دل گرفته زنگ ملال
دراین هوا نکشی جام غم زدا چکنی
بفتح کار دلم گرچه آهنین گره است
بس است نیم تبسم گرهگشا چکنی
گرفتم اینکه تو شیخی و زاهدی و فقیه
مثلثی ترسانی در این هوا چکنی
بعقل مشو رهکن پس رهمشاهدهجوی
چو سرمهٔ خردت هست توتیا چکنی
زجرم هستی ابن ذرهٔ درگذر ایعشق
توخویش را بکف آوردهٔ مرا چکنی
دلا مجودیت خون زما و خامش باش
توخونگرفته ندانمکه خونبها چکنی
تراکه افسر سودا نهاده عشق بفرق
اُتاقهٔ دو دلت بس پر هما چکنی
مرانهانزتو ایچارهجو سئوالینیست
بگو چو بختکند روی برقفا چکنی
طلب مکنمدد از ناخدا بکشتیعشق
خدا چوباتو رفیق است ناخدا چکنی
کنو نکهعیشوطربرا بطبعصلحوصفاست
بجای صلح نورزی دلا صفا چکنی
معلق است دلا بر سرت بلای خمار
اگر بمی نکنی دفع این بلا چکنی
اگر نه شرمکند منع سایلان زسئوال
تو یک کریم بیک شهر بینوا چکنی
شکر بزمزمه دارد نهان لب «طالب»
چو او ترانه زند غیر مرحبا چکنی