دارم ز عود شوق سری رشک مجمری
چون دست گلفروش دماغ معطری
ره نازکست هان قدم آهستهتر گذار
ناگه ببال مورچهٔ نشکنی پری
آمیزشت بساقی و می باد زانکه نیست
چون می مصاحبی و چو ساقی برادری
همت طلب ز ساقی کوثر که نیست کم
امروز فتح میکده از فتح خیبری
در صحن این چمن مژه مگشا که بسته است
هر برگ سبز عقد اخوت به نشتری
زین چار طاق شش جهتم ره بدر نماند
چون مهرهٔ که باز گشاید بششدری
کس مرد پاسبانی ناموس عشق نیست
این شیوه خاص ماست نیاید ز دیگری
زر نقره میکنیم با کسیر آب چشم
در زیر چرخ نیست چو من کیمیاگری
خرسندی آتشی است مکن هیزمش دلیر
راضی شدن بلاست برزق مقدری
طومار نیست نامهٔ ما، مار ارقم است
پیچیدنش مباد ببال کبوتری
«طالب» گمان مبر که بعشرت سرای خلد
باشد چو شامد سخنش خور منظری