طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰۵

ایدل برو که رند قدح خواره نیستی

با حیب چاک و پیرهن پاره نیستی

ای کام خاطر این همه از ما کناره چیست

ما محتسب نه‌ایم و تو می‌خواره نیستی

تا چند سیر هرزه بیاسای لحظه‌ای

ای اشک از کواکب سیاره نیستی

رخسار هجر زیر نقاب ستم کشی است

صد شکر کن دلا که ستمکاره نیستی

ایدیده طفل گریه بزیر گلیم زن

تا کی علم فرازی، فواره نیستی

ایدل چه نقش در نظرت جلوه می‌کند

کاندر بهشت مایل نظاره نیستی

از غیرت است اینکه ترا زخم احتیاج

ناسور گشت و در طلب چاره نیستی

آوارگان بوادی مقصد زنند کام

ای خضر، وای بر تو، که آواره نیستی

«طالب» جهانیان همه در کار غفلتند

باری تو شکر گوی که اینکاره نیستی