طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸۹

ز فیض شکرستان سخن یارب نصیبم ده

بیان طوطیم دادی زبان عندلیبم ده

غریبان را بهم ربطیست یارب چون من مسکین

غریبم در صف اهل سخن معنی غریبم ده

مرا چون شوخ چشم و بی‌ادب بودم در این مکتب

ادیبم دادهٔ فیضی ز آداب ادیبم ده

چو در جوی دلم آب محبت کردهٔ جاری

بمحبوبی یکی آزاد سرو جامه زیبم ده

طبیبا در تب سوزان هجران سخت بیتابم

دوای درد بیدرمان غم یعنی شکیبم ده

بجز راه سخن با دوست کامی نیست عاشق را

خدایا با حبیب خویشتن قرب قریبم ده

خدایا نعمت دیدار میخواهم نمی‌گویم

که از باغ بهشت خود ترنج و نار و سیبم ده

چو «طالب» طبع معنی آفرینم دادهٔ یارب

یکی در چرب گفتاری زبان دلفریبم ده