غافلی از عقل زآن بر عشق دون چسبیدهٔ
صید فربه مانده بر صید زبون چسبیدهٔ
زلف محبوبت چو مجنونان نمیآید بدست
تا تو بر دامان عقل ذوفنون چسبیدهٔ
تر نگردت هرگزت کام از می عشرت که تو
بر فلک یعنی بجام سرنگون چسبیدهٔ
صید دامان گر میسر نیست ای دل جز بدوست
پس تو بر دامان غم بیدوست چون چسبیدهٔ
غم یکی جامیست مالامال زهر ای دل که تو
بر لب این جام چون یک قطره خون چسبیدهٔ
بر نوای نالهٔ عشاق هم گوشی بدار
ایکه بر ذوق خروش ارغنون چسبیدهٔ
کاو کاو سنگ را چون کاوش دل نیست ذوق
بی سبب ای کوهکن بر بیستون چسبیدهٔ
از سیه کاران پلاس کس نمیگردد سپید
هرزه ایدل بر سپهر نیلگون چسبیدهٔ
یاد میکن گاهی از بیتابی یعقوب نیز
ایکه چون ایوب بر صبر و سکون چسبیدهٔ
هیچگه چسبیدنت بر جیفهٔ دنیا نبود
ازچه «طالب» همچو دون طبعان کنون چسبیدهٔ