دامان عشوه باز بصد فن شکستهٔ
ما دل شکستهایم و نو دامن شکستهٔ
ما را نبود شیشهٔ دل قابل شکست
انصاف ده که قدر شکستن شکستهٔ
پروا ز دل شکستن ما بیدلانت نیست
گوئی بناز گوشهٔ دامن شکستهٔ
از یار خسته دل چو یکی خسته و غرور
داری کمان که صد صف دشمن شکستهٔ
از دل برون بمهر نیاوردهٔ مرا
یک نوک خار و صد سر سوزن شکستهٔ
صد شیشه را بیاد دهد موج یک نسیم
مغرور پر مشو که دل من شکستهٔ
ای گل چه آتشی که چو رو کردهٔ بباغ
رنگ بهار بر رخ گلشن شکستهٔ
بر آتش که ریختهٔ آبم از شراب
صفرای طبع شعله بروغن شکستهٔ
«طالب» بهر خزف که برآوردهٔ ز طبع
قدر هزار گوهر روشن شکستهٔ