تا کی خلد از غم، بدلم خار شکسته
عمرم گذرد، در ته دیوار شکسته
باری چو فلک داده شکستم تو میازار
بیرون زمروت بود آزار شکسته
لشگر چه کشی بهر شکست صف دلها
کافی بود از زلف تو یکتار شکسته
خوش بر سر هم ریخته صد دل ز خدنگت
پیکان خم آورده و سوفار شکسته
لعلت شکند گوهر گفتار تو از ناز
من بندهٔ آن شیوهٔ گفتار شکسته
تا از کفم آن سیب ذقن رفته برخسار
خون جگرم ریخته چون نار شکسته
گرمیم ز هنگامه شد و رونقم از کار
چون مجلس افسرده و بازار شکسته
شاهین دل «طالب» از آن صید که ناز
باز آمده با چنگل و منقار شکسته