باز در ملک دلم عشق فتور افکنده
رخت اینست ازین مرحله دور افکنده
هرزمان رخت بجائی کشم اما بچه جرم
عشق در زندگیم گور بگور افکنده
چه غم از تیرگی بخت چو حسن تو مرا
دست و پا بسته و در دجلهٔ نور افکنده
توسن شوخ تو هر نعل که افکنده زپای
پنجه در پنجهٔ دستینهٔ حور افکنده
مگر آغشته بخاکستر گردون گوئی
نه فطریست که بختم به تنور افکنده
تا بزیر فلکی شکر الم گوی که دهر
وعدهٔ عشرت احباب بگور افکنده
عشق خوردی و بزرگی، نشناسد بنگر
که بهره گذری صد سر سور افکنده
بار غیرت نکشم اهل جهان میدانند
که بدین روز مرا طبع غیور افکنده
باز ناید بسرم عشق که این پیکر زار
استخوانیست که خائیده و دور افکنده
چکند گر نکند ناله و زاری «طالب»
کار ها را همه چون عشق بزور افکنده