زبس سودای زلفش بردل غمدیده پیچیده
نفس چون دود ره طی میکند پیچیده پیچیده
که رنجانید باز از باد آهی تار زلفش را
که هر رگ بر تنم چون افعی پیچده پیچیده
چسان کاهل بصر پیچند مشکین سرمه در کاغذ
نظر خاک رهش در پردههای دیده پیچیده
ز تاب آن خط عنبرفشان و آن طرهٔ پیچان
چو طوماری که پیچند آن قدر غمدیده پیچیده
دلی دارم پریشان، خاطری، از دل پریشانتر
چو دستاری که مجنون برسر ژولیده پیچیده
چه درخواب وچه بیداری آن زلف پریشان را
چو آه «طالب» آشفته هر کس دیده پیچیده