تا کمان وقف هم آغوشی زه ساختهٔ
تیر ناوک مژه چشم زره ساختهٔ
نتوان حصر نمودن که بیک مرحم لطف
چند زخمم بجگر نازده به ساختهٔ
تاب زن مار صفت شهری و اینک تو و حسن
گنجی آرایش ویرانه ده ساختهٔ
گرهٔ رشتهٔ عیشم بگشا ایکه ز غم
سر فرو برده بخویشم چو گره ساخته
«طالب» انکار حدیثت نکند خرد و بزرگ
شربتی خوش بمذاق که و مه ساختهٔ