بستیم عهد با گل بستان تازهٔ
گشتیم عندلیب گلستان تازهٔ
این شکرچون کنیم که بیمنت بهار
دیدیم در چمن گل و ریحان تازهٔ
از جان دیر ساله عجب گر کنیم یاد
اکنون که یافتیم بتن جان تازهٔ
دل بیتکلف از سر و سامان فتاده بود
بازش نصیب شد سر و سامان تازهٔ
رقت آنکه دسته دسته گل خاک میفشاندند
هر لحظه دست ما بگریبان تازهٔ
اکنون بسهو یاد گریبان نمیکنند
این دست نارسیده بدامان تازهٔ
زین در مباد نقل مکانم که بدنماست
هر ساعتی شدن مکس خوان تازهٔ
دل طی نموده ملت و آئین کهنه را
دین نوی گرفته و ایمان تازهٔ
از (چین قلیچ خان) وز «طالب» زمانه یافت
ممدوح تازهٔ و ثنا خوان تازهٔ