طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲۲

فسردهٔ چو مرا، داد لطف، یار زبان

چنانکه بلبل خاموش را، بهار، زبان

بصید کردن دلها زبان عجب دامیست

هزار وحشی دل را کند شکار زبان

سر از زبان کشد آسیبها چو خامه ز تیغ

گرت بکار بود سر نگاهدار زبان

توئی که آتش خوی تو خون زبانه کشد

هزار شعله بر آید بزینهار زبان

جز این که نام توأم هیکل وجود کند

دگر برای چه می‌آیدم بکار زبان

اگر نه راه خموشی زدی فسانه عشق

بهیچ حرف نیالودمی ز غار زبان

بصدق آنیهٔ روز میخورم سوگند

که کج نرفته مرا همچو روزگار زبان

ز شانه صرفه نداری دلا در آن خم زلف

تو بی زبانی و دعوی گرت هزار زبان

ز شرح صورت احوال زلف او دارم

بکام چون قلم موی تار تار زبان

چو مار پیش فسون نگر بصد هزاران عجز

دلا بر آر بزنهار چشم یار زبان

دو تیغه بازی با یکدلان یک رو نیست

ترا رسد که دو داری چو ذوالفقار زبان

دل و زبان تو فارغ دمی ز جور نیند

نهان دل تو بکار است و آشکار زبان

چو بلبلم گل و خسار دوست در نظر است

از آن زناله نمی‌گیردم قرار زبان

سزای گوش خرد گوهری نمی‌یابد

مرا خموشی از آن کرده اختیار زبان

گهر فروشد و جان از لب نیاز خرد

که وقت بردن نامت کند شار زبان

پیاده زود کند ترک چرخ را «طالب»

چنین که هست ترا بر سخن سوار زبان