مرا غریب وطن ساخت بینصیبی من
خدای رحم کند برمن و غریبی من
بچارهٔ مرض عشقم ای طبیب مکوش
تو رو طبیبی خود کن مکن طبیبی من
بباغ سینهٔ من جوش میزند گل داغ
دگر برای چه روز است عندلیبی من
ز همعنانی دردم بدان رسیده مقام
که نیست صبر سزاوار همرکیبی من
چه میکنی زبرم ای سپهر کسوت فقر
دراین لباس که داری بجامه زیبی من
نیاز من همه باحسن شاهد الم است
کراست زهره و اندیشهٔ رقیبی من
ز دوستان قدیمم بغیر گریه نماند
حباب اشک کنون میکند حبیبی من
نجابتم ز جبین لمعه زد چو صبح ولی
نداشت صرفه اظهار خود نجیبی من
دلا بحادثهٔ عشق ناشکیب مباش
که هرچه کرد بمن کرد نا شکیبی من
چو آب دیدهٔ خود روی درنشیبم لیک
طریق عرش رود روی در نشیبی من
چگونه عشق بدامم لیاورد «طالب»
که بستهاند میانش بدلفریبی من