ساقی بحلق تشنهٔ ما لای می چکان
ور نیست شعله بفشر و بر جای می چکان
چون میچکانیم بکلو آب وقت نزع
باری زمینهٔ سر مینای می چکان
تا درج در شود صدف جام ساقیا
زآن چهره نیم قطره بدریای می چکان
ای محتسب ز سر که ابرو مرا بکام
رشحی پی پریدن صفرای می چکان
«طالب» برای نشاء فزائی ز طبع خویش
بفشار آب خضر و به خمهای می چکان