گر دانهٔ وجودم گردد غذای موران
برانگبین نچسبد از ضعف پای موران
موری که شکر گوید بردانهٔ وجودم
آن مور در قناعت باشد همای موران
زلفش چنان برآشفت زانسان که در خزیدند
موران بجای باران ماران بجای موران
باران شهد بارید آن غنچه در تبسم
آمد فراخ سالی در تنگنای موران
چون گرد باد ماندم از توسنش که نتوان
با مرکب سلیمان رفتن به پای موران
گر جمله جمع سازند خاکستر وجودم
یکمیل حاصل آید ز آن توتیای موران
شد کشتهٔ قناعت یکسر تباه و گشتند
موران گدای خرمن ماران گدای موران
کافیست یاور ما بخت ضعیف آری
پای مگس پسند است بهر غذای موران
تنگی برو نشد از دهر تا غایتی که بتوان
صد جا فکند بستر در دیدههای موران
نقل جسد ز صحرا سوی لحد نمودم
بودم و بال مرغان گشتم بلای موران
«طالب» بسان موران هر سو مپو بیرزق
بنشین که میرساند روزی خدای موران