طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰۲ - ۳

خلق را آتش است جای ز من

وای گر نگذرد خدای زمن

شد زمین‌گیر فرصتم پس از این

سرعت از شوق یارو پای زمن

با چنین استخوان سوخته مغز

چه تمتع برد همای زمن

آب چشمم شراب شد پس ازین

گریه از ابروهایهای زمن

صحبت افسرده شد مناقشه چیست

صاف می «طالب» از تولای زمن