طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹۰

هیچ فسون نمیکند دفع گزند عاشقان

سرمه چشم بدبود دود سپند عاشقان

صرفه ز آسمان بود روز مصاف مابلی

یاری خصم میکند بخت بلند عاشقان

نیست گمان که بگسلد سلسلهٔ وفا اگر

تیغ اجل جدا کند بند ز بند عاشقان

وصل تو آهوئیست خوش پر خط و خال و مشکبو

لیک فرو نیاورد سر بکمند عاشقان

عقل و خرد بطاق نه، پس به نصیحتم گرای

زانکه نبرده عاقلی صرفه ز پند عاشقان

هرچه نه بر ورق زند خامه رقم بخون دل

گر همه نقش جان بود هست پسند عاشقان

«طالب» اگر ز زلف او در صدد حمایتی

بخت گریز پا دهد دست به بند عاشقان