بی خرام تو سرو خوی چمن
نرود آب در گلوی چمن
با تماشای گلشن رویت
دیده فارغ ز آرزوی چمن
همچو عاشق که گوید از معشوق
همه از تست گفتگوی چمن
گر ز رنگ تو بوی گل شنود
نبرد باد آبروی چمن
چشم ما سوی باغ عارض اوست
دیدهٔ عندلیب سوی چمن
تا گل عارض تو دید ز خار
شد بر اندام تیغ موی چمن
تا نگیرد ز چشم «طالب» آب
ندهد ابر شستشوی چمن