طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۴

بی خرام تو سرو خوی چمن

نرود آب در گلوی چمن

با تماشای گلشن رویت

دیده فارغ ز آرزوی چمن

همچو عاشق که گوید از معشوق

همه از تست گفتگوی چمن

گر ز رنگ تو بوی گل شنود

نبرد باد آبروی چمن

چشم ما سوی باغ عارض اوست

دیدهٔ عندلیب سوی چمن

تا گل عارض تو دید ز خار

شد بر اندام تیغ موی چمن

تا نگیرد ز چشم «طالب» آب

ندهد ابر شستشوی چمن