طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۳

بسکه حسرت میچکد از دیدهٔ گریان من

میشود دریای حسرت عاقبت دامان من

گر نگاهت برگلستانم فتد تا روز حشر

دیدهٔ نرگس دمد از گلبن بستان من

بسکه در بزم تو گردد دیده لبریز نگاه

چون زجا خیزم نگه می‌ریزد از دامان من

گلشنم جز آب و رنگی نیست زآن می‌آورد

گل بشکل قطرهٔ خون گلبن مژگان من

«طالب» امشب سوخت خاشاک تنم از سیل اشک

آری آتش بود امشب مایهٔ طوفان من