مه بروی تو میتوان دیدن
گل بیوی تو میتوان چیدن
نیست با طاق ابروی تو گناه
روی ایمان ز قبله پیچیدن
جور کن جورزا نکه در پی نیست
صلح ما را گمان رنجیدن
گوش مگشا که قول ناصح را
از شنیدن بهست نشنیدن
از من افشاندن آستین خیال
وز مقیمان عرش رقصیدن
در خم طرهٔ تو شیوهٔ ماست
دل بدندان شانه خائیدن
فخر « طالب » مکن بگفتن شعر
که به از گفتن است فهمیدن