بشور آن زلف را آشوبی بمغز نوبهار افکن
بکش بند نقاب و آتشی در لاله زار افکن
بهار نیم رنگت میدهد یادی ز مخموری
یکی پیمانه بر لب گیر و صد گل بر عذار افکن
کنارم پر شد از لخت جگر ای باد نوروزی
بیا برگ گلی را در گریبان بهار افکن
بر نک عیش گوهر بیشمار است ای محیط دل
چو غم در دانهٔ گر میتوانی بر کنار افکن
بجرم مردمی میسوزدم ای مردم دیده
بیا آب دهانی بر جبین روزگار افکن
بلوح نکته رنگ آمیزی (عرفی) مکرر شد
بیا «طالب» یکی نقش نوی بر روی کار افکن